خاطره ای از یک مترجم تازه کار
من توی یک کتابفروشی نزدیک دانشگاه بودم و داشتم بین کتابها جستجو میکردم. کتابفروشی شلوغ بود و من یک کتاب توجهمو جلب کرد. الان که دارم این متن را مینویسم پاییز هست و اون زمانی هم که داخل کتابفروشی بودم پاییز بود. وقتی کتاب را داشتم ورق میزدم حس خوبی گرفتم. اینگار که این کتاب را خودم نوشتم. هیجان زیادی داشتم و مدت ها بود کتابی اینجور منو مشتاق نکرده بود. روزهای بعد مستقیم از… ادامه »خاطره ای از یک مترجم تازه کار