
هوا سرد و بارانی بود، از آن شبهای پاییزی که میخواهد همه کار کند که شما در خانه بمانید. من، درمیان انبوهی از کتابهای دستدوم و نو در یک کتابفروشی کوچک بودم. قفسهای توجهام را جلب کرد روی این قفسه نوشته شده بود ” کتابهایی که دنیا را تکان دادند”. چشمم به یک کتاب کتاب انگلیسی افتاد: “The Silent Symphony” (سمفونی خاموش).
نویسنده و ناشر آن را نمیشناختم. پشت جلد کتاب متنی نوشته شده بود که توجه من را به خود جلب کرد: “داستان مردی که موسیقی را در سکوت جهان شنید.” کنجکاو شدم.این جمله برام مرموز و عجیب بود. دلم میخواست بیشتر در موردش بدانم. کتاب را برداشتم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه که جلوتر رفتم، بیشتر مشتاق شدم. داستان، زندگی یک آهنگساز ناشنوا بود که نه با گوش، که با ارتعاش جهان و لرزش دلهای مردم، سمفونی میساخت.خیلی عجیب بود و میدونستم این کتاب حرفای جالبی برای گفتن دارد.
اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: من یک مترجم حرفهای و باتجربه نبودم. فقط عاشق زبان و ادبیات بودم. آن شب، اولین صفحه را ترجمه کردم. کلمات انگار خودشان روی کاغذ نوشته میشدند، گویی این داستان از ابتدا به فارسی در ذهن من بوده است.
چندسایت مفید برای دانلود رایگان کتابهای دانشگاهی و علمی
مهمترین نکات در چاپ کتاب چیست؟
چالش واقعی کی شروع شد: یافتن ناشر. به سراغ ناشران بزرگ رفتم. بعضی با خنده میگفتند: “این کتاب رو کی میشناسه؟ نویسندهاش معروف نیست.این کتاب فروش نمیرود. ما روی آن سرمایه گذاری نمیکنیم. بعضی دیگر میگفتند که اگر خودت هزینه هاشو بدی برات مجوز میگیریم و به چاپ میرسانیم. واقعیت تلخ است اما در کشور ما درآمد زایی از طریق ترجمه کتاب و فروش کاری بسیار سخت است . من جز عشق و ایمان، سرمایهای نداشتم. دفترچهای قدیمی را به عنوان “کتاب پروژه سمفونی خاموش” اختصاص دادم و هر روز، ساعات پس از کار شروع به ترجمه میکردم. گاهی برای یافتن معادل یک اصطلاح موسیقایی، ساعتها تحقیق و جستجو میکردم.
مردم جهان را از کتاب خود آگاه کنید
نقطه عطف ماجرا، یک اتفاق کاملاً غیرمنتظره بود. یک نسخه از فصل اول ترجمهام را برای یکی از استادان بازنشسته موسیقی فرستادم که سالها بوددر سکوت زندگی میکرد . سه روز بعد، تلفن زنگ خورد. صدای یک مرد پیر،از پشت تلفن شنیده میشد “دخترم، من این فصل را خواندم و برای اولین بار پس از سالها، احساس کردم کسی حرف دل من را زده و حرف دلمو میفهمه. این کتاب، گویا داستان من است.” این استاد، نه تنها مشوق من شد، بلکه پیامی برای ناشری که میشناخت فرستاد.
ناشر خیلی معروف نبود اما باسلیقه وکاربلد بود، با اشتیاق پذیرفت کتاب را چاپ کند. او هم مانند من، محتوای کتاب را دوست داشت و خوشبین بود. روزهای پایانی ویرایش و آمادهسازی، کذشت و در تمام این روزها روی ابرها بودم.
بایدها و نبایدها در ترجمه انگلیسی
و بالاخره روز موعود رسید. اولین جلد “سمفونی خاموش” با جلدی ساده اما باشکوه، به دستم رسید. بوی کاغذ و جوهر تازه، برام شگفت انگیز بود. اما چیزی که باعث شد روی زمین بنشینم و گریه کنم، اتفاقی بود که هفتههای بعد افتاد.
کتاب، آرام اما پیوسته، به دل خوانندگان ورود کرد. اولین نظر که در مورد کتابم خواندم این بود : “این کتاب به من آموخت که شنیدن، با گوش نیست، با دل است.” کمکم، منتقدان ادبی شروع به نوشتن درباره کتاب کردند. یک روز دیدم کتاب کوچک من، در لیست پرفروشهای هفته یکی از معتبرترین سایت های فروش کتاب قرار گرفته است. “سمفونی خاموش” به یک پدیده تبدیل شده بود.
خاطرهای که هیچگاه فراموش نمیکنم: چند ماه بعد، در یک نمایشگاه کتاب، مادری با چشمانی اشکآلود به غرفه ناشری که کتاب من را چاپ کرده بود آمد. او دخترش را که ناشنوا بود با خود همراه آورده بود. دخترک، کتاب را در آغوش گرفته بود و با اشاره به مادرش گفت: “مامان، این کتاب درباره منه! منم میتونم سمفونی خودم رو بسازم.” در آن لحظه بود که فهمیدم ترجمه، فقط انتقال کلمات نیست؛انتقال احساس و زندگی است.
امروز که به آن شب بارانی پاییزی فکر میکنم، میبینم که “سمفونی خاموش” نه تنها برای خوانندگانش، که برای خود من نیز یک سمفونی بود: سمفونی ایمان، پشتکار و معجزه عشق به کلمات. و این زیباترین خاطره من به عنوان یک مترجم است: وقتی میبینی کتابت، نه در قفسه، که در دل مردم قرار دارد.
مهمترین مزیت های ترجمه کتاب چیست؟
سفر پرچالش نویسندگان ایرانی برای چاپ کتاب