
سال اول دانشگاه بودم و مترجمی زبان میخوندم. فکر میکردم که همین که کلمات را تک تک ترجمه کنم و پشت هم بچسبونم، کار تمام است. البته این را هم میدانشتم که قواعد را هم به درستی باید رعایت کنم. اولین متنی که برای ترجمه گرفتم یک متن فلسفی بود. و من شروع به ترجمه کردم. کلمه به کلمه ترجمه کردم و متن ترجمه را به استادم نشان دادم. متن را که خودم میخواندم مفهوم نبود. استادم با خنده گفت این ترجمه نه فلسفه است و نه فارسی است. من هم که فارسی زبانم با متن تو بیگانه هستم.
آن روز فهمیدم ترجمه “هنر انتقال معنا” است، نه بازی با کلمات و معنایدیکشنری! در این سالها، بارها اشتباه کردم و درسهای زیادی گرفتم و اینها بخشی از تجربیات من است
۱. ترجمه تحتاللفظی؛ دشمن شماره یک!
اشتباه: فکر میکردم اگر جمله انگلیسی “It’s raining cats and dogs” را به ” سگ و گربه میبارد!” ترجمه کنم، یک ترجمه صحیح است ! (بله، شاید باورتان نشود ولی واقعاً این کار را کردم!)
درس گرفتم:
- ترجمه فقط انتقال کلمات نیست، بلکه باید برداشت درستی از متن داشت و آن را انتقال داد.
- گاهی معنای واقعی را باید بومیسازی کرد؛ مثلاً همان جمله را میشود گفت: “اباران با شدت زیادی میبارید!”
۲. غلطگیری نکردن؛ فاجعهای بزرگ!
یک بار ترجمه کتابی را تمام کردم و بدون اینکه دوباره بخوانم و غلطگیری کنم، برای ناشر فرستادم. نتیجه؟ خوب نبود. حتما باید ترجمه را انجام دهید تا بدانید که غلط گیری چقدر مهم است. زیرا در زمان ترجمه ذهن شما یک برداشتی میکند و سریع روی کاغذ می آورید. و وقتی مجدد متن را میخوانید میبینید که ترجمه اولیه بی مفهوم است و باید روان تر شود.
درس گرفتم:
- مهم نیست که چقدر حرفه ای هستید ولی حتما باید بازنگری کنید.
- متن را با صدای بلند بخوانید و گوش شما خیلی خوب اشتباهات را میگیرد!
۳. نادیده گرفتن لحن نویسنده؛ وقتی یک رمان عاشقانه را شبیه کتاب درسی ترجمه کردم!
اینقدر فقط در ترجمه دنبال درستی متن بودم که لحن نویسنده را در نظر نگرفته بودم که باید با لحن مناسب ترجمه شود. گویا یک کتاب درسی را دارم ترجمه میکنم.
درس گرفتم:
- هر متن، یک روحی دارد. یک مقاله علمی با یک داستان کودکانه خیلی فرق دارد.
- قبل از ترجمه، چندبار متن اصلی را با دقت بخوانید تا لحن نویسنده دستتان بیاید.
مراحل ترجمه کتاب را اینجا بخوانید
۴. اعتماد به نرمافزارهای ترجمه؛ وقتی گوگل ترنسلیت شریک کارم شد!
اشتباه: یکبار میخواستم که ترجمه سریع تر انجام شود، از ترجمه ماشینی مثل گوگل ترنسلیت استفاده کردم و بعد ویرایش کردم اما در نهایت ترجمه خوبی در نیامد و اضافه کاری شد.
درس گرفتم:
- ابزارهای ترجمه کمک میکنند، اما جای انسان را به هیچ وجه نمیگیرند.
- به ترجمه ماشینی نمیشود اعتماد کامل کرد و ممکن است بدجور آبروی آدم را ببرد.
چگونه یک کتاب چاپ میشود. بخوانید
۵. ترس از تغییر ساختار جمله؛ اسیر گرامر زبان مبدأ شدن!
اشتباه: در ترجمه یک متن ، اینقدر به ساختار جمله اصلی پایبند ماندم که ترجمه فارسیام خیلی نامفهوم شد. ترجمه باید مفهومی باشد. یعنی مفهوم متن را بفهمیم و همان را ترجمه کنیم.
درس گرفتم:
- زبانها مثل هم نیستند. گاهی باید جمله را از نو ساخت.
- جملهبندی طبیعی در زبان مقصد مهمتر از وفاداریبه متن اصلی است.
۶. تحقیق نکردن؛ روزی که “کیک اسفنجی” را “کیک اسفنجدار” ترجمه کردم!
اشتباه: در یک کتاب آشپزی، “Sponge Cake” را “کیک اسفنجدار” ترجمه و معنی کردم، چون معنای تخصصی آن را نمیدانستم! (درحالیکه معادل درست “کیک اسفنجی” میباشد.)
درس گرفتم:
- هر رشتهای اصطلاحات تخصصی خود را دارد.
- قبل از ترجمه، باید در مورد موضوع بیشتر تحقیق کنید.
سانسور نامرئی: چگونه محدودیتهای سیاسی و فرهنگی، ترجمه کتابها را تغییر میدهند؟
نتیجهگیری: ترجمه، فرآیند یادگیری بیپایان است
ترجمه ترکیبی از هنر است و دانش و تجربه. خیلی ساده نباید به ترجمه نگاه کرد مخصوصا ترجمه های تخصصی و ترجمه کتاب. متن های کوتاه و ساده را میشود با ترجمه ماشینی و یک ویرایش جزیی انجام داد.
پ.ن: هنوز هم گاهی وقتی به ترجمههای قدیمی که انجام داده ام نگاه میکنم، از برخی اشتباهاتی که کردم خجالت میکشم، اما میدانم همین خطاها بودند که باعث پیشرفت من شدند. پس اگر شما هم تازهکار هستید، نترسید و از اشتباه کردن ناامید نشوید. تا اشتباه نکرده باشید چیزی یاد نمیگیرید.
کلام آخر:
“مترجم خوب کسی نیست که هیچوقت اشتباه نمیکند، بلکه کسی است که هر بار از اشتباهش درسی تازه و تجربه جدیدی بدست می آورد.”